تبليغاتX
خانه به دوش

خانه به دوش

    من و همسرم در مورد کاندیداهای ریاست جمهوری توافق نداریم. البته در این که باید به این آقاهه رای بدیم تا اون آقاهه رای نیاره هم عقیده ایم اما در مورد بقیه موارد از جمله این که اگه این آقاهه رای بیاره اوضاع چطور می شه اختلاف نظر داریم. از نظر من این یکی     هم بد نیست، رنگش سفید بود دیده نشد! حداقل واضح و روشن در مورد مسائل مربوط به زنان حرف می زنه.

   این روزا من فقط یه آرزو دارم اونم اینکه اوضاع مملکت ما طوری بشه که اگه رئیس جمهور از هر جناحی باشه نتونه ب...ه تو مملکت.

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم خرداد 1388ساعت 16:59  توسط خانه به دوش  | 

می خواستم باور کنم که آزادم. می خواستم فریاد بزنم که من آزادم، اما جنینی که در دل داشتم توان فریاد زدن را از من گرفته بود...!
+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم فروردین 1388ساعت 15:20  توسط خانه به دوش  | 

چیزی نمانده بود که تکه های شکسته قلبم را پیوند بزنی...

 

+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام دی 1387ساعت 14:14  توسط خانه به دوش  | 

تنهایی بازگشته است. تو را می بیند که دست بر موهایم می کشی و می بویی شان اما انگار او هم فهمیده است که چقدر تنها هستم. وقتی تمام روز هر دو درگیریم و شب خسته چه اهمیتی دارد که دستت بین موهایم بچرخد یا نه! شب ها بی خوابی سراغم می آید. این هم از بخت من است که تنهایی و بی خوابی تنها موجوداتی هستند که مرا یاد می کنند! دوست دارم بروم. چند روزی بروم جایی که آشنایی نباشد یا اگر هست یک آشنای دور باشد که دیدارش شیرینی گذشته را زنده کند.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم دی 1387ساعت 12:14  توسط خانه به دوش  | 

آمدی که خوشحالم کنی

حرفی نیست

خوشحالم کن

نمی دانی چطور؟

می دانم که نمی دانی،

تنها کافی ست تنهایی هایم را به یاد بیاوری

...

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم دی 1387ساعت 15:9  توسط خانه به دوش  | 

چند روزی ست که می جویم

تمام خانه را،

اثری می خواهم از عشقی که در میان اضطراب هامان سرگردان است.

انتظار مجنونی، وامقی یا حتی رومئویی

انتظار زیادی ست؟

+ نوشته شده در  سه شنبه سوم دی 1387ساعت 15:53  توسط خانه به دوش  | 

 فردا می رم موهام رو کوتاه می کنم. می خوام وقتی می یای خونه منو اینجوری ببینی. فرودگاه هم نمی یام که بعد این همه دوری وقتی می بینمت تو خونه مون باشه. می خوام درو که باز کردم بپرم بغلت و ببوسمت. می خوام منو به خودت فشار بدی.

+ نوشته شده در  سه شنبه نهم مهر 1387ساعت 21:26  توسط خانه به دوش  | 

   دستات که به تنم پیچید انگار یه چیزی دویید زیر پوستم. یه جوری شدم. چشات رو نگاه کردم. نگات عوض شده بود. لبات، حتی موهات همون طوری حالت گرفته بود که من دوست دارم. چقدر ناز شده بودی! وقتی روی تخت درازم کردی و روی صورتم خم شدی هم یه کم اضطراب داشتم هم اشتیاق عجیبی برای خوردن لبات. مکیدمشون. خیلی لذت بخش بود. دستت آروم آروم شروع کرد به گشتن روی تنم. دنبال چی می گشتی؟ 

حالا که نیستی، دارم همه خاطره های خوبمون رو مرور می کنم. فردا شب، توی فرودگاه امام کی می تونه ما رو از هم جدا کنه؟!
+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم مهر 1387ساعت 23:50  توسط خانه به دوش  | 

نخواهم نوشت
چرا جواب ندادی؟
تنها بدان خاطر که در وبلاگم نوشتم که عزیزترینم روز تولدم را فراموش کرده است؟ من فقط احساس آن لحظه ام را نوشتم. برای من تو چون آرزوی دور از دسترس می نمودی یا شاید لیمویی تازه! من...
من نمی دانم که چه می خواهم بگویم تنها می خواهم از نوشته هایم نرنجی نازنینم.
من حتی نتوانستم یک دل سیر گریه کنم آن روز که به من گفتی از این به بعد... .
من زود می رنجم. می رنجانمت. درست. اما عزیزم حتی در عصبانیت هم حرفی نمی زنم که دلی بشکند.

چرا؟
من چه گفتم مگر؟ جز این که به مرگ می اندیشم و دیگر از مرگ نمی هراسم. چرا از من رنجیدی؟ من تنها می خواستم آرام باشم. روزی که مرگ را دیدم، وقتی که ماشین از جاده منحرف شد، آن هنگام که واژگون شد. فرشته مرگ منتظرم بود. در خواب دیده بودمش. به خاطر تو بود که خداوند عمر دوباره به من عطا کرد. 

سردم است.
دستانم می لرزند.
ببین!
دستانم را ببین!
آشفته ام
دلم گریه می خواهد
بی آن که مجبور باشم برای گریه ام دلیل بیاورم.

+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم مهر 1387ساعت 0:8  توسط خانه به دوش  | 

می ترسم روزی ببینی که رفته ام! وقتی بروم دیگر برنخواهم گشت. نه حتی چون خوابی که دیده ام پشیمان نمی شوم. من می روم و تو می مانی. می توانی فراموشم کنی. می توانی بگویی به جهنم! اما مطمئنم که زندگی بهتری خواهم داشت.
می روم جایی که کسی مرا نشناسد. که خودم باشم.
+ نوشته شده در  شنبه ششم مهر 1387ساعت 1:33  توسط خانه به دوش  |